فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

356

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الخَبَز - جاى گود و فرو رفته از زمين كه مورد اطمينان باشد . الخُبْزَة - يك قرص نان . خَبَشَ - - خَبْشاً الأشياءَ من هاهنا و هاهنا : آن چيزها را از آنجا و اينجا جمعآورى كرد . خَبَصَ - - خَبْصاً الشيءَ بالشيء : آن چيز را با چيزى ديگر آميخت . خَبَّصَ - تَخْبيصاً : حلواى خرما و روغن درست كرد . خَبَطَ - - خَبْطاً هُ : او را به سختى زد ، - الشيءَ : آن چيز را سخت لگدمال كرد ، - الشجَرةَ : درخت را بست و تكان داد و برگهاى آن را ريخت ، - الليلَ : شبانگاه بيراهه رفت ، - الشيطانُ زيداً : شيطان زيد را آزار داد ، - البعيرَ : شتر را نشانه زد . خُبِطَ - سرما خورد ، زكام شد . الخَبَط - برگ ريخته‌ى درخت . الخَبْطَة - ج خِبَط و خُبَط : باز مانده‌ى آب در بركه يا ظرف ، بازمانده‌ى شير در مشك ، چيزى كم ؛ « عليهِ خَبْطَةٌ مِن الْجَمَالِ » : كمى زيبائى دارد ، سرما خوردگى . خَبَلَ - - خَبْلًا هُ : او را تباه كرد ، - يدَه : دست او را بىحس كرد ، - هُ الخزنُ او الدّهرُ او الداءُ : خرد يا اندام او را تباه كرد ، - هُ عَن كذا : او را از چيزى بازداشت . خَبِلَ - - خَبَلًا و خَبَالًا : ديوانه شد ، - تِ الْيَدُ : دست بىحس و حركت شد . خَبَّلَ - تَخْبِيلًا يَدَهُ : دست او را بى حس و حركت كرد ، - هُ الحزنُ او الدهْرُ اوِ الداءُ : اندوه يا روزگار يا بيمارى خرد او را تباه يا عضوى از بدن وى را فاسد كرد ، - هُ عن كذا : او را از آن چيز بازداشت . الخَبْل - مص ، فِتنه ، قرض و استعاره ، - ج خُبُول : تباهى اعضاى بدن ، بيمارى فالج ، بريدن دستها و پايها . الخَبَل - مص ، - ( ح ) : پرنده‌ايست كه صداى آن همانند صداى جغد است ، - ج خُبُول : تباهى اعضاى بدن ، مبتلا شدن به فالج ، بريدن دستها و پايها . الخَبِل - ديوانه ، - مِن الدَّهر : روزگارى سخت كه مردم در آن شاد نباشند . خَبَنَ - - خَبْناً و خِبَاناً الثوبَ : جامه را دوخت ، - الطعَامَ : خوراك را در جيب خود نگهداشت ، - الشاعرُ : شاعر در شعر خود خبن آورد . الخَبْن - مص ، - فى الشعْرِ : حذف دومين قسمت ساكن شعر است . الخُبْنَة - ج خُبَن : تازدگى جامه ، جيب ، آنچه از غذا كه در تازدگى جامه نهند . الخَبُوط - من الخيل : اسبى كه همواره پاى بر زمين كوبد . الخَبِيء - [ خبأ ] : آنچه كه پنهان شده باشد . الخَبِيئَة - ج خَبَايَا [ خبأ ] : آنچه كه پنهان شده باشد ؛ « خَبَايَا الأَرضِ » : آنچه مواد طبيعى و معادن كه در باطن زمين باشد . الخَبِيث - ج خُبُث و خُبَثَاء و أَخْبَاث و خِبَثَة : پليد ، هر چيز فاسد ، نجس ، ناپاك ، حرام ، بد ، آنكه بسيار خباثت داشته باشد . الخَبِيثَة - ج خَبِيثَات و خَبَائِث : مؤنث ( الخبيث ) است . الخَبِير - ج خُبَرَاء : دانا ، فقيه ، كارشناس ، - فى اصْطِلَاح المَحَاكِم : و در اصطلاح دادگاهها به معناى كارشناس مسائل مختلف امور قضائى است ، - بِكَذَا : دانا به چيزى ، آگاه بر موضوعى ، كشتزار . الخَبِيز - نان پخته ، تريد . الخُبَّيْزَة - [ خبز ] ( ن ) : مترادف ( الخُبَّازَى ) است . الخَبيص - ( ط ) : حلواى خرما و روغن . الخَبِيصَة - ( ط ) : حلواى خرما و روغن . الخَبِيط - شير غليظ كه بر آن شير دوشيده ريزند و بياميزند ، حوضى كه شتران آن را لگدمال و ويران كرده باشند ، - من الخَيْل : اسب لگد زن و پايكوب بر زمين . الخَتَّار - آنكه با نقض عهد خيانت كند . الخَتَّال - حيله‌گر ، خدعه‌گر . الخَتَّالة - مؤنث ( الخَتّال ) است . الخِتَام - ج خُتُم : آنچه كه با آن چيزى را پايان دهند ، گِل ؛ « فى الخِتام » : اخيراً ، در پايان . الخِتَامِيّ - « كلمة خِتَامِيَّة » : سخنرانى پايانى جلسه يا جشن . الخِتَان - اسم است از ( خَتَنَ ) . الخِتَانَة - مترادف ( الخِتَان ) است به معناى ختنه كردن پسران ، حرفه‌ى ختنه كننده . خَتَرَ - - خَتْراً هُ : با بدترين نحوى به او خيانت و نقض عهد كرد ، - ختراً و خُتُوراً تْ نفسُهُ : بد طينت و فاسد شد . خَتِرَ - - خَتَراً : بر اثر خوردن زهر يا داروئى سست و ناتوان شد . خَتَّرَ - تَختِيراً هُ الشرابُ : شراب او را سست و ناتوان كرد . خَتَلَ - - خَتْلًا و خَتَلَاناً هُ : او را گول زد و فريب داد . الخِتْل - جائى كه در آن پنهان شوند ، سوراخ و لانه‌ى خرگوش . خَتَمَ - - خَتْماً و خِتَاماً الشيءَ و عليه : بر روى چيزى مُهر زد ، - العملَ : از كار فارغ شد ، - الكتابَ : همه‌ى كتاب را خواند ، - اللَّهُ له بالخَيْر : خداوند پايان و عاقبت او را خير كند ، - على قلبِهِ : او را نادان كرد ، - عَلَيْك بابَه : از تو دورى جُست ، - الإناء : ظرف را با گِل و جز آن بست ، - الزرعَ و عليه : كِشت را براى اولين بار آبيارى كرد . خَتَّمَ - تَخْتِيماً : به معناى ( خَتَمَ ) با مبالغه است ، - هُ : انگشترى به دست او كرد . الخَتْم - مص ، هر چه كه بوسيله‌ى آن مهر زنند ؛ « خَتْمُ البَرِيد » : مُهر پُست كه بر روى نامه‌ها يا امانات پستى زنند ، عسل ؛ « شمعُ الخَتْمِ » : شمع يا لاك كه بر روى آن مهر زنند . الخَتَم - مترادف ( الخاتَم ) است . خَتَنَ - - خَتْناً الشيءَ : آن چيز را بريد ، - الصبيَّ : پسر بچه را ختنه كرد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را فريب داد ، - - خُتُوناً و خُتُونَةً هُ : داماد او شد .